من مانده ام درکار این کیهان بد اقبال تار
دل را به یغما می برد جان می شود افسون و زار
آری رفیق آشنا کارش همه حمد و ثنا
اما به زندان جفا زردی به چهرش آشکار
رنجیده از جور زمان دردش نمی دادش امان
اینک شفیقی مهربان در سینه قلبی بی قرار
زخمی چو مرغی در قفس محتاج برآب نفس
بر وی نشد امداد کس اوف بر طیب روزگار
امید جامش چون شکست جغد جفا اینجا نشست
چون بوده از روز الست جسم گل و شمشیرخار
بهرام ما چون گور گیر اما به سِحری شد اسیر
یارب دعای من پذیر رخت شفایش کن نثار
دعا برای شفای بیماران
شعر از یونس تقوی
به یاد زلزله زده گان میانه و سراب
چون ,گور ,بهرام ,گیر ,جفا ,جغد ,ما چون ,گور گیر ,بهرام ما ,چون گور ,اما به
درباره این سایت